دلنوشتـــــه
آن سخن کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1392 توسط مهـــدی |

توی همایش روابط زناشوئی

سخنران از خانمهای حاضر در جلسه خواست تا در همون لحظه به شوهرهاشون با اس ام اس بگن ” عاشقتم ”

و بعد جوابها رسیده رو بلند در سالن بخونن

حالا به تعدادی از جوابها توجه کنید :

۱- با من بودی ؟؟؟؟!!!

۲- متوجه منظورت نمیشم ؟

۳- باز ماشین رو کجا کوبوندی ؟

۴- چقدر پول لازم داری حاشیه نرو

۵- چیه باز امشب مامانت اینا دعوتن خونمون ؟

۶- یه راست برو سر اصل مطلب

۷- یا خدا باز چه دسته گلی به آب دادی ؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 توسط مهـــدی |

وقتـــی نخـــواستنـت...

آروم بـکــش کـنـــــار...!

غــــم انـگیـــــز اسـت اگـــر تـــو را نـخـــواهـــد؛

مســـخـره اســت اگـــر نفهمــــی؛

احــمقـــانـــه اســت اگــــر اصــرار کـنـــی ...


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1391 توسط مهـــدی |


جهانـــــــــم بی تو الفـــــ ندارد



نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آذر 1391 توسط مهـــدی |
ﺍﺭﺯﺵ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻭ ﺩﺍﺭﻩ (((::


ﺗﻤﺎﻣﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪﺧﻮﺷﮕﻞ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ
ﺑﯿﻨﯽ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺑﯽ
ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ........
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ........
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮﻩﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻋﺎﺷﻘﺸﻮﻥ
ﺑﺎﺷﻪ ........
ﭘﺴﺮﻩ
ﺧﻮﺷﮕﻠﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻘﺸﯽ ﻭﭘﺴﺮﻩ ﺯﺷﺘﯽﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻪ ........
ﭘﺴﺮﻩ ﺧﻮﺷﮕﻠﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎ ﺗﻮﺭﺍﺑﻄﻪ .....
ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻫﺎﺕ ﮐﻨﻪ.........
ﭘﺴﺮﻩ ﺯﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺗﺎ ﺍﺧﺮﻩ ﻋﻤﺮﺵ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺑﮕﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﻮﻧﻪ ........
ﭘﺴﺮﻩ ﺧﻮﺷﮕﻠﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﻮﻧﻪ .......
ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮﻩ ﺯﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻋﮑﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﻋﮑﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﻪﻋﮑﺴﺖ ﻭﻋﺸﻘﺶ
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ .......
ﭘﺴﺮﻩ ﺧﻮﺷﮕﻠﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﺮﮔﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺻﻼ ﺍﻫﻤﯿﺖ
ﻧﺪﺍﺭﻩ ........
ﭘﺴﺮﻩ ﺯﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﻭﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺣﺎﺿﺮﻩ
ﻗﻠﺒﺶ ﺭﺍ ﺍﺯﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮐﻪﻋﺸﻘﺸﯽ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﻨﺪ
ﺍﻭﻥ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﯽ ........
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﻮﻥ ﻓﻘﻂ ﻇﺎﻫﺮﻭﺛﺮﻭﺕ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻭ
ﻗﻠﺐ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻪ ........


ﺗﻤﺎﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﯾﮏ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﻣﯿﺮﺳﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﺎ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺳﻮﺀ
ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﯾﺎ ﻃﻼﻕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 توسط مهـــدی |
تو دستشویی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه..... بعد از 10 ثانیه گفت : سلام چطوری؟
منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟
دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟
عصبانی شدم گفتم:نه هنوز خودم کار دارم
یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیونه ای تو دسشویی داره جواب سوالای منو میده
هیچی دیگه منم از خجالت نیم ساعت بعد اومدم بیرون

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم مهر 1391 توسط مهـــدی |
گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم:
من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!
دیگه دوستت ندارم …..
وچقدر دلم میخواهد بشنوم:
کجا بچه ی لوس !؟ غلط میکنی که میری …..
مگه دست خودته ؟
رفتن به این راحتی نیست !
اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی همیشه اینجور وقتها میشنود :
به جهنم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم مهر 1391 توسط مهـــدی |
سلام
خوبین؟خوبم
آغا یه بدبیاری ای میگم یه بد بیاری ای میشنوین
جاتون خالی بود امروز ببینین چه گذشت بر من
صبح با کلی ناز و ادا از خواب بیدار شدم و اومدم توی حیاط یه هوایی بخورم تا خواب از کله ام بپره
با تموم وجود یه نفس عمیق کشیدم،هنوز عملیات دم به بازدم تبدیل نشده بود که با دیدن لاستیک پنچر ماشین برق از کله ام پرید
خلاصه با هزار بدبختی لب و لوچه رو جمع کردم و کمر همت و بستم و شروع کردم به باز کردن و تعویض چرخ،حالا مگه باز میشد!!!
باور کنید کادیلاک 2012هم که آخرین ماشین تولیدی این هفته بود پیچ های چرخش به محکمی چرخ های من نبود
جونم براتون بگه با هزار سلام و صلوات و نذر و نیاز بالاخره بازشون کردم و چرخ و تعویض کردم
دست و صورتم و مجددا شستم و لباس پوشیدم که برم
درب حیاط و باز کردن همان و پارک کردن ماشین همسایه جلوی خونه ی ما همان
ساعت 6:30 صبح رفتم زنگ زدم بیدارش کردم اومده ماشینش و برداشته تا من برم بیرون
آغا سوئیچ و جا زدن و پیچوندن همان و حالا نزن ، کی بزن
مگه روشن میشد این ماشین...
خلاصه از من اصرار از ماشین محترمه انکار
نشد که نشد،حالا همسایه ی عزیزمونم برگشته پیشنهاد میده بیا هلش بدیم شاید روشن شد
منه ساده هم گفتم باشه
ماشین و هل دادیم بیاد بیرون ماشینه وسط کوچه وایستاد از اونورم یه سرویس مدرسه اومد عجله داشت هی بوق میزد
گفتم مگه نمیبینی خاموشه خب برو از کوچه ی بعدی دور بزن گفت من دیرم شده باید برم سرویس دارم
منم گفتم پس بیا پایین یه هل بده ببریمش داخل تو رد شو
اونم اومد پایین ، جاتون خالی از روی لجش  با چنان قدرتی این ماشین و هل داد که درب ماشین خورد به درب حیاط
خودشم فهمید چیکار کرده نشست توی ماشینش و رفت حالا من موندم و همسایه مون و ماشینه چشسبیده به درب
دیدیم از اونور یه آقایی خانومش و گذاشته پشت فرمون و خودش داره ماشینش و هل میده
ما هم از خدا خواسته گفتیم بیا کمک کن این ماشین و ببریم داخل بعد ما کمک میکنیم ماشینت و روشن کنی
با هر بدبختی ای بود ماشین و بردیم داخل و رفتیم سراغ ماشین ایشون
اونم نامردی نکرد به خانومش گفت بشینه اونور خودشم نشست پشت فرمون گفت یه هل کوچیک بدین حله
چشمتون روز بد نبینه هر چی ما هل دادیدم مگه روشن شد این ماشین
کوچه ی خودمون و که رفتیم یه 100متری هم توی خیابون اصلی هلش دادیدم تا بالاخره روشن شد و یه دوده حسابی هم نصیب ما کرد و رفت
حالا من به آقای همسایه نگاه میکنم بنده خدا با شلوارک اومده تو خیابون اصلی از اونورم دختر و پسرای مدرسه ای داشتن تشریف میبردن مدرسه و از دیدن ما با اون قیافه هامون کلی مسرور میشدن
سرتون و درد نیارم تصمیم گرفتم با تاکسی برم و از خیر ماشین بگذرم همچین میگم انگار چاره ی دیگه ای هم داشتم
اومدم سر کوچه مون حالا به هرکی میگم فهمیده مگه میفهمه
همه رو سوار میکردن غیره من
بالاخره یه بنده خدایی سوارمون کرد و راه افتاد هنوز به نصفه ی راه نرسیده بودیم دیدم مردم دارن برامون شکلک در میارن و ایما و اشاره میکنن
آقای راننده تازه یادش اومد که زرررررررررشک ماشین جوش آورده
زد کنار و گفت آقا جوش آوردم منم گفتم باشه پیاده شدم دوباره از من اصرار برای اینکه یکی من و سوار کنه و از راننده های محترم انکار
با هر مصیبتی بود خودم و رسوندم دفتر و اومدم دستم و بشورم میبینم مایع دستشوئی مون هنوز به دست من نرسیده تموم شد
گفتم عیبی نداره بزار یه چایی درست کنم بخورم سر صبحی حالم جا بیاد دکمه ی کتری رو زدم آب جوش اومد اومد چایی بریزم میبینم چاییمونم تموم شده
نشستم سیستم و روشن کنم میبینم سیستم بالا نمیاد...
دیگه چی بگم خودتون ادامه ی این روز و تا شب تصور کنید
الانم که آخر شبه و من با دستایی که پر از بوی بنزینه نشستم اینجا و ماشین محترم همچنان روشن نشد که بماند باطریشم خوابید

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم مهر 1391 توسط مهـــدی |
به آرایش و رنگ های روی صورتت ننـــــاز
خیابون ها هم قشنگن اما از زیرشون فاضلاب رد میشه...!



از شب پرسيدم چه بنويسم برای كسی كه دوستم دارد؟.
گفت ...بگير بخواب بابا کی توروو دوست داره آخه...


خیلی تلخه که یه آدم بی شعور بخوره به پستت، تلخ تر هم میشه اگه اون آدم بی شعور رو دوست داشته باشی


یه روایتیم هس میگه :.
با هر عضوی که بیشتر گناه کردی به شکل همون وارد جهنم میشی !.
آقایون ، خانوما از ما گفتن بود:دی


فرقی نمی کنه که به یه "دو پا" زیادی "جَو" بدین ، یا به یه "چهار پا" زیادی "جُو" بدین ...
به هر حال از هر دوشون جفتک می خورین ...





پ.ن: با اولین جمله خیلی حال کردم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 توسط مهـــدی |
سالروز ميلاد حضرت فاطمه معصومه (س)و روز دختر رو به تمامي دختران سرزمينم تبريك ميگم

امیدوارم مثل حنا با مسولیت

مثه کزت صبور

مثه ممول مهربون

مثه جودی شاد و سر زنده

و مثل سیندرلا خوشبخت باشید !

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 توسط مهـــدی |
صبح بیدار شدم دیدم دوست دخترم اس ام اس داده :

دیشب خواب دیدم بهم خیانت کردی ، داشتی با یه دختر دیگه می رفتی

خیلی بیشعوری ، لیاقتت همون دختره که تو خواب دیدمه ...

برو گمشو دیگه هم به من زنگ نزن و اس نده !!!!


من :|
دادگاه لاهه :|
قانون مجازات اسلامی :|
عرش الهی :|


.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آرزومنـــد ، آرزوهای زیبـــایتان هستـــم.